واین هم یک شعر از ...
فصل فصل کوری بود فصل فصل فصل لالی بود
داس آخر آن فصل بازهم سوالی بود
آخر همان پاییز پاسخ سوال تو
پاسخ سوال داس دستهای خالی بود
تشت خونی خورشیدسینه ریز مادر بود
استخوان دست دوست دشنه اهالی بود
دانه دانه می رویید از زمین سر ابلیس
بس مترسک نامرد پاسبان شالی بود
با دهانی از چخماق عاشقانه می خواندیم
فصل فصل کوری بود فصل فصل لالی بود
تیزی سوال داس گردن عزا را زد
ماعزا درو کردیم چونکه خشکسالی بود
:دلم برایت تنگ شده ای هیچکسی که اول خوانش این شعر را تو برپا کرده ای
