تبليغاتX
بیاتی آه بیاتی

بیاتی آه بیاتی

نوشته های پراکنده

واین هم یک شعر از ...

فصل فصل کوری بود فصل فصل فصل لالی بود

داس آخر آن فصل بازهم سوالی بود

آخر همان پاییز پاسخ سوال تو

پاسخ سوال داس دستهای خالی بود

تشت  خونی خورشیدسینه ریز مادر بود

استخوان دست دوست دشنه اهالی بود

دانه دانه می رویید از زمین سر ابلیس

بس مترسک نامرد پاسبان شالی بود

با دهانی از چخماق عاشقانه می خواندیم

فصل فصل کوری بود فصل فصل لالی بود

تیزی سوال داس گردن عزا را زد

ماعزا درو کردیم چونکه خشکسالی بود

 

:دلم برایت تنگ شده ای هیچکسی که اول خوانش این شعر را تو برپا کرده ای

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 11:40  توسط آوات رحیمی  | 

یکی نظر داده که تکه ای از شعرت همان بود که" من نه شاعرم نه عاشقم"که برام چند نکته را به یاد داشت :

۱- یاد آور دانشکده ادبیات بود که نظرات را دوستانی که اونجا درس خوندند می نویسند.

۲-این تکه شعر رو نه اینجوری ونه به زبان دیگه ای من ننوشتم ولی خوب من به جرات میگم که عاشق بودم وحالا هم دوست دارم مثل همان زمان باشم...

باد می وزید وساعت ۶ شب اول زمستان همه جا تاریک بود هیچ کس برای برگشتن به خوابگاه ورسیدن به اتوبوس ها عجله ای نداشت از پردیس دانشکده خیلی دور بودیم وبرای همین می ماندیم... تا آخرین لحظه می ماندیم صحن دانشکده بوی دکتر شریعتی وپخش اعلامیه های انقلابی وسیگار های نیم کشیده ای می داد که باید می بودی ومی دیدی پای درختهای دانشکده رنگ کفش ومانتوی یارمان را هر روز یاد داشت می کردیم ...  بله نه من که هر که اونجا بود عاشق بود!

چه شب شعرهای خوب وبزرگی که در سالنی پر از خاطرات با صندلیهایی به هم نزدیک برگزار می شد علی عربی -یحیی نجوا -جواد لگزیان- مهدی موسوی معروف وخیلی های دیگه پشت تریبونهایش شعر می خواندند ...

همایشهای بزرگ ومعروف دانشجوهایی واقعا فعال وخلاصه فضای ادبی سیاسی وهنری بسیار خوب و زیبا بود

...ساعت ۸ شب شده سرویس های خوابگاه  رفته بعضی ها با اتوبوس خط ۱۲ می رن بعضی ها با تاکسی های تقی آباد تا فلکه پارک وعاشق ترین هاهم پای پیاده با آوازی زیر لب همه راه را می رفتند وهر وفت دلشون تنگ بشه باز میرن یک سری به دانشکده ودرختها وتلفن دم درش می زنند و تا فلکه پارک دوباره پیاده می رن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 15:35  توسط آوات رحیمی  | 

سلام

امروزهم یک ترجمه کوتاه دارم از شعر کردی:

من از قرآن روی تاقچه زن فاحشه ای

                                           تنها ترم

در مورد شاعر این شعر ودنیای کاریش بعداْ بیشتر می نویسم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 11:9  توسط آوات رحیمی  | 

 دانشکده ادبیات سابق دانشگاه فردوسی  

( سه راه ادبیات مشهد )

اول مهر ۱۳۷۷ بود همه چیز تازه بود جز غربتی که این بار هم دچارش شده بودم .اما تازه به غربتش عادت کرده بودیم تازه می خواستیم با درختان دانشکده دوست بشیم تازه می خواستیم عاشق بشیم ودر راهروهای قدیمیش انتظار یار رابکشیم که گفتند بروید...

گفتیم به اندازه چشم به هم زدنی بمانیم وبعد برویم؟ کمی گل ها را ناز کنیم وبرویم کمی زیر درخت بزرگ ومهربان دانشکده گریه کنیم و بعد برویم کمی فقط کمی ...گفتیم حالا کجا برویم ورفتیم...

شاید توهم بخواهی از دانشکده ادبیات سابق چیزهایی بگویی هرکه هستی با هرسنی باهر مدرکی حتی اگر یک بار هم آنجا رفته ای ودر سالنش نشسته ای چیزی چیزکی بنویس نظر بده حتما جالب میشه نه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 10:34  توسط آوات رحیمی  | 

قطار مثل ماری زخمی تاب میخورد وپیچ می کشید

شب بوی باران می داد

بوی قرارملاقات

بوی سیگار

بوی باران می داد

- گفت: اسمم بیاتی ست

مبهوت شدم مبهوت شد

سیگاری درآورد برایش روشن کردم

آرام آرام سیگار بین انگشتانش خاکسترشد

آرام آرام من خاکستر بین لبهایش سیگار شدم

انگشتان سرپنجه پنبه ای اش

کودتای نوشته ای بود در دستان من

خزیدولمیدولمید...

سرش شعر تازه ای بود

شانه های من دفتری

روزگاریست شعری نسروده ام

سر سنگینش راروی شانه هایم گذاشت

خوابش برد

تا صبح خوابید

ومن مثل بازرگانی که تازه از سفر برگشته باشد

طلاونقره دستمال گردن خوابش را می شماردم...

صبح که قطار دیوانه به پراگ رسید

بیاتی- شاه زن خوابیده - از خواب پرید

"گوتن موگن گوتن موگن"

صبح بخیر صبح بخیر

کوله اش را برداشت ورفت

نه آدرسی نه خداحافظی

آه بیاتی آه

کاش می دانستم کدام سوار میهمان خوابهایت بود

کدام اسب رمیده تاصبح

آه بیاتی آه

  1. شعر ازشاعر بزرگ کرد عبدالله په شیو است با ترجمه ای آزاد ازخودم
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 15:18  توسط آوات رحیمی  |