تبليغاتX
بیاتی آه بیاتی

بیاتی آه بیاتی

نوشته های پراکنده

خبرهای ادبی  امروز- البته نظرهای شما دوستان   عزیز خیلی برایم اهمیت دارد-

       . فراخوان شعر صلح و اولین جایزه شعر صلح در ایران    گويا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 11:20  توسط آوات رحیمی  | 

هشتمین دوره جشنواره داستان نویسی بانه به کار خود پایان داد
[14:41 , 11 Nov 2006]
- هشتمين جشنواره داستان نويسی بانه كردستان ایران روز شنبه با معرفی آثار برتر در هر رشته، در سالن اجتماعات اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان بانه به کار خود پایان داد.
در بخش داستان نويسی فارسي هيات داوران بعد از بررسی آثار ارايه شده، داستانهای " مشكلات شخصی " نوشته " كورورش برزگر،" غريبه‌ای زير درخت نارنج " نوشته " كرم‌رضا تاجمهر " هر دو از لرستان و " بالاي كوه صدايم كن " اثر كامليا كاكی از هرمزگان را به عنوان سه اثر برتر این دوره برگزید.
هيات داوران همچنين در بخش داستان كردی داستانهاي " آن نه، آن " نوشته " محمد صديق كريم‌پور از بانه، " زنی نخش را پاره كرد " اثر " چنور سعيدی " از سنندج و " ويلان گنبدی را مهيا كرد " نوشته " كاوان نهايی " از بانه رتبه‌های اول تا سوم را به خود اختصاص دادند.
در پايان اين جشنواره از صاحبان سه اثر برگزيده، چهار اثر شايسته تقدير در بخش فارسی، سه داستان نويس برتر در بخش كردی و نويسندگان چهار داستان برتر حوزه كودكان و نوجوانان قدردانی به عمل آمد.
هشتمين جشنواره داستان نويسی كشور از روز چهارشنبه با حضور نويسندگان، داوران و منقدان عرصه داستان‌نويسی از ‪ 25 ‬استان ایران در سالن اجتماعات اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان بانه آغاز شده بود.
در این جشنواره در سه بخش فارسی، كردی و حوزه ادبيات كودكان برگزار شد و در مدت سه روز فعاليت آن از ميان ‪ 562 اثر رسيده به دبيرخانه جشنواره ‪21 داستان فارسی، ‪ 21 ‬داستان كردی و چهار اثر ادبی در زمينه ادبيات داستانی كودكان برای شرکت در بخش مسابقه انتخاب شدند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 11:2  توسط آوات رحیمی  | 

 دوستان سلام

برگزیدگان اولین کنگره اینترنتی غزل معاصر ایران .

به این عزیزان تبریک می گویم وامیدوارم روز به روز در هنر وادبیات و زندگی موفق و موید باشند. امید وارم هم شاعران عزیز وهم وبلاگ منتشر کننده ی این مطالب به من

 اجازه ی نگرفته را داده باشند... شعر وتصویر این شاعران گرانقدر را از این وبلاگ  به دست آورده ام.

١ـ سرکار خانم مریم حقیقت  ( ۲۷ ساله از جهرم ) :

 

 

                            

 

کبوترانه!۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱

 

خانـم  سلام اسـم شمـا  ؟ (( بنده آرین ))
(( یعنی  شروع  می شـوم اینجا  یه گم شدن

تفهیم جـرم دربه دری خـب شـروع کـن
 آقـا اجـازه هست بگویـم کـه غـالـبن
))

من فکر مـی کنم به  ... د اصـلا ولـم  کنید
(( مامان جـواب می دهد اینجا به جای من ))

من گریه  می شـوم که بگویـم  نمـی توا

نم نم شـروع می شـوم از دسـت و پـا نزن

این بچه مرده ، مرده  ؟ ولی من نمـرده  بود

دکتـر چکـار ؟.... زنـده ام آقا  کتک نزن!

خانوم بس است جرم شما.../ خسته می شود/
اعـلام  وقـت  بـاز  تـنـفـس  اجـالتـن

)) حـالـم بده ادامـه نمیـدم نمی تونـم ((
/ چشمـای خیـس و مضطـرب و نـاز آرین/

پـایـان وقـت بـاز  تنـفـس  شـروع شـو
من خسته من نمـی  نه م مریـم د جون بکـن

حـالا تمـام قصـه  همینـجـا  شـروع شـد
حـالا تمـام  قصـه همینجـا کـه ظـاهـرن

دارم عروس حجلـه ی خوشبختـی ... همیـن
دارم عروس حجلـه ی خوشبختـی ... ((لجن

بس کن خفه ... دروغ نگو بی شعور‌ٍٍٍ... [کات ـ
این فحش توی متـن / ببخشیـد / خواهشن ـ

ساکـت شـو آبـروی مـرا جیـغ هی نکـش
این بچه شیـر... وای... ندارد تـو
انجمن…...

اصلا به من چه من کـه نخوا... دور مـی شوم
ازآن سـگ کـثیـف بـد پســت مـرد تـن

مـامـان بلنـد ... دخترکم  ضعـف کرده بود
من داغ گریـه می شـوم از مجـرمم که زن

دیگـه نمـی تونـم  به خدا  زجـر  می کشـم
بابا  قبـول هـر  چـه  گناهسـت  پـای من

دارم زدنـد پـشـت تمـام گـذشــتـه هـا
دارم بـزن قـبـول فقط دسـت تـو کفـن….


 

 

۲ـ جناب آقای محمدرضا سیف ( ۲۲ ساله از تهران) : 

 

 

                              

 

غـرور  بغـض  شکستنــد در  گلـو آن  شب

کـه  یـخ  زدنـد  فقیـران   بی  پتـو آن  شب

هجـومِ  سردیِ  بـادی که  جسم  او را  سوخت

و کـرد  صـورت  او مثـل  یـک لبـو آن  شب

عـبـور  عـابــر  بسـیـار  از  حـوالـی  او

ولی  نکرد  کسی قصـدِ  پـرس وجـو آن  شب

کنـار  کـافـه ی  گرمـای   عشقبـازی   شهـر

چگونـه  لـرز  گرفتـش ،  درون  جـو آن  شب

به شهـر ما  درِ مسجـد  شبـانـه  می بنـدنـد

ویـا نـداشتــه  بـود  او سـرِ  وضـو آن شب

وکـودکـان کـه  بـرای  نـبـودِ  مدرسـه ها

دعـای بـرف گـرفـتـه  بـه  روبـرو آن  شب

بـه انـتـظـار نشستنـد  صـبـح   بـرفـی را

چـه انتـظـار  بـدی  شـد  بـرای  او آن شب

دعـای کـودک معصـوم  کـار خـود را کـرد

و بـرف خواسـت  سپیـدش شبیـه قـو آن شب

هـجـوم لـرز گـرفتـه  قـلمـروی  جسمـش

کـه بنـد  بـود حیـاتـش  به تـارمـو آن شب

"سَ سر سَ سَر سَ سَ سـرد است" حرف آخر او

ومـرگ زنـدگـیـش کـرد زیـر و روآن شب

صـدای مرگ غریبـش نکشـت خـواب کسـی

نداشـت عاطفمـان حـسِّ رنـگ و بـوآن شب

                                                  ***

نـدیـده  صـحـنـة مـرگ  تــراژدی وارت
ببخـش چشـم حقیقـت  نـداشت سـو آن شب

 

 

 

۳ـ جناب آقای همایون عطایی ( ٤۳ ساله از خرمدره) :  

 

                                 

 

لیوان مشترک

 

من  و   تو  زودتر از   کودکان  کلک  خورديم
و مثل شيشـه ی
يک پنجـره  ترک   خورديم

من  و تـو  وسوسـه ی سيـب را  نفهميـديم
وچوب سختـی از این گـردش فلک خوردیم

من و تو تخـت جلـو  همکـلاس  هـم بوديم
صـدای خنـده که برخاست  ما کتک خورديم

هـزار بـار سـر سفـره دور  هـم بـوديـم
به نام نـان و نمـک
 ،  نان  بی نمک خورديم

من و تو آب  ، غذا ، چـای ،  پيش هم چيديم
و تـوی کاسـه  و ليـوان مشتـرک خورديم

کنـار چشمـه ی روشـن ترانـه سـر داديم
وآب و ميوه
 و نوشـابـه ی  خنـک خورديم

ميـان  عـاطفـه ي گلـه  شيـر دوشيديـم
و تـوی نالـه
 و آوای  نـی لبـک خـورديم 

هـزار  و سیصـد  و  هشتـاد  بـارخندیدیـم
و  روی سنگ  زمان
 بی خیال حـک  خوردیم

 

 

 

 

٤ـ جناب آقای آرش پورعلیزاده ( ۲۶ ساله از رشت) :  

 

                              

 

 

 

شاد ام به مهربـاني چشمانت مي ترسـم از خشونت ابروهات
خاتون بي ملاحظه ! معلوم ست از زير روسري همه ي موهات

خـاتونِ پشتِ پنجـره ي سلطان! من حاضرم غلامِ دَر ات باشم
اي كاش بي مضـايقه جا مي شد در گـوشِ من تمامِ النگوهات

اين دور و بَر كه دزد فراوان ست شيرين  زبانـيِ تو خطر دارد
خانم شما كه قند و عسل هستي بگذار من مواظب كندوهات ...

بگـذاراين زبانِ معـاصر را اصلا  كمـي عـوض كنم ازامشب
مخمـورِجامِ نرگسِ مستم كن مدهوش ازپيالـه ي شب بوهات

خورشيـداز دو چشـم تو مي تابـد تو مشهدِ عزيـزِخراسـاني
حالا كه تـوي دام توافتـادم پس كوكجـاست ضـامنِ آهوهات

 

 

 

 

             ۵ـ جناب آقای محمد کاشی ( ۲٤ ساله از گرمسار) :  

 

                                         

 

 

دو حرفی است  " من و تو "سئوال هشـت عمودی
نگو که " ما " ست  جوابش  تو هیـچ وقـت نبودی

دوازده ، افقـی ، "رنـگ چشـم " ، من بنویسـم
سیاه ؟ سبـز؟ چه رنگی است  پشت عینک دودی ؟

چه خالی اند ببیـن  خـانه های کوچـک  جدول
درست مثـل همـان  روزهـا  که خـانـه نبودی

چه پنـج حرفی سختی ، نوشتـه : (حـس زنانه )
و من به یـاد تو شاید نوشتـه ام که : ( حسودی )

هنـوز در دل مـن مـانـده طـعـم  غـریبـی
و روی صـورت تو جـای دست ، جـای کبـودی

دو حرفی است  " من و تو " سئوال  هشت  عمودی
نگو که" ما "ست  جوابش  تو هیـچ  وقـت نبودی

 

 

 

 

۶ـ سرکار خانم طاهره کوپالی ( ۲۰ ساله از رشت) :

 

 

          

 

 

افتـاده است آتـش چشمـت به جـان من
آتـش بـریـز دود  شــود دودمــان من

 تـو آن  بـت  قـدیمـی از  یـاد رفتـه ای
موروثـی است  عشق تو در خانـدان  من  !!

آه  ای خلیـل  بـت شکـن قصـه جـای او
طـوری بزن که خـرد  شود  استخـوان  من

مثـل  کتیبـه ام که هنـوزش  نخوانـده ای
مدفـون  درون سینـه ات ای دیلمـان من !

ایـن  روزهـا  عجیـب  پریشـان شدم  ببین
یکسان  شده ست  حـال من و  گیسوان  من !

این بیـت ها گـواه  پـریشـانی ام  شدنـد
غـم نامـه ای که می شنویـد از زبان من !!

مـن متهـم به چیـدنـم امـادرسـت نیست
وقتـی نمـی رسیـد بـه تـو  نـردبـان من

خالـی شده سـت بیشـه چشمـان خسته ام
دیگـر رمـیـده انــد رم آهــوان مـن!

می سـوزم دهـان به گـلـه وا  نمـی کنـم
شایـد فـرو نشانده شـد آتـش فشـان  من

دیگر مسیـح  سـرخ  لبـت چاره سـاز نیست
بی  فایده ست  هـی بدمـی در دهان من !!

 

 

 

 

۷ـ جناب آقای محمدحسین نعمتی ( ۲۵ ساله از ارسنجان) :  

 

 

                             

 

 

 

لبخنـد می زنـی دلمان عاشقـت شود
این چشمهای بستـه زبان عاشقـت شود

صیـاد چشـم راه به جـایی  نمـی برد
وقتی که دست و تیر و کمان عاشقت شود

موهـات را بـه شانـه باران سپـرده ای
طولی نمی کشد که جهان عاشقـت شود

ایـن شعـر را مقابـل بـاران گذاشتـم
تـا واژه هـای تشنـه آن عاشقـت شود

می تـرسـم از نگـاه اهوراییـت که باز
درکوچه هر چه مرد جوان عاشقـت شود

****

با تیـک تاک ثانيـه های می تپـد دلـم
چیـزی نمانده تا که زمان عاشقـت شود

چیـزی نمانـده تا همـه شهـر یکصـدا
در یک طلـوع پر هیـجان عاشقـت شود

پـس می شـود که زاده پاییـز بـاشی و
 کاری کنی که فصل خزان عاشقـت  شود
     ******

امشـب برای شاعر گمنـام ایـن غـزل
این شعررا دوباره بخـوان عاشقـت شود

 

 

 

 

              ۸ـ سرکار خانم کتایون یحیی زاده ( ١۷ساله از  رشت) :  

 

دوباره معجـزه کن تـا جهان به پـا خیزد
زمین  به سجـده رود آسمان  به پـا خیزد

پس از گذشتـن ایام  غیـر ممکـن  نیست

کـه در مقابـل آرش کمـان به پـا خیزد

کـمی مقابـله کـن با پدیـده هـا نگذار
که مـوج با کمـک ماهیـان به پـا  خیزد

غزل بخوان به همان لهجـه شمالی خـود
بعیـد نیست که حتی زبـان  به پـا  خیزد

بخـواه هر چه درست است از خـدا امـا
نخـواه  غیـرت  آتشفشـان  به پـا خیزد

بچیـن شبیـه  غزلـواره  استـکان ها  را
که بوی چای یـکی در میـان به پـاخیزد

خـدا کنـد  بـرسـد روزگـار  شیـرینی
که تـو الهـه شـوی و بنـان به پـا خیزد

 

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 13:56  توسط آوات رحیمی  | 

 

اینم از کار امروزم امیدوارم خوشتون بیاد!

 

   مقاله،نقد و نظر و تحلیل ادبی:

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 13:53  توسط آوات رحیمی  | 

رفتم یک وبلاگ بسیار عالی چه خبرهای خوبی هم دارد معرفیش می کنم اینجا یک نیم نگاهی بندازید بعداٌ بروید به این آدرس

اخبار فرهنگي ادبي روزانه: از سایت سوشلیغا

چهره‌هاي ماندگار امسال؛ علي موسوي گرمارودي، جليل تجليل، علي‌محمد حق‌شناس و صادق آيينه‌وند    ايسنا

وبلاگ تازه هاي ادبي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 14:23  توسط آوات رحیمی  |