آوات- سایت اینترنتی روز گفتگوی تکاندهنده ای با "ه- امینی" دختری که برای مادرش حکم سنگسار صادر شده منتشر کرده است. از آنجا که محتوای گفتگو خود گویای همه چیز است، بدون هیچ شرح و تفصیل اضافی عیناً نقل می شود.
ه:" تن فروشی مادرم تنها راه نجات ما بود "
سنگسار، در ايران اجرا نمی شود." اين سخنی است كه از مديران اجرايی كشور بسيار شنيده ايم. جدا از اينكه نقض اين ادعا دستكم در دو مورد در ارديبهشت ماه سال گذشته در شهر مشهد رخ داده است، اينك نيز هستند افرادی كه در زندانهاي ما با حكم رجم در دست، هر شب زير آسمانی "سنگ"ين می خوابند. "كبرا نجار"، يكی از ايشان است.
فکر می کنی سخت نيست برای يه دختر که بشينه روبروی يه غريبه و بگه وقتی پدرم مرد، دلم خنک شد، خيالم راحت شد. گفتم حالا ديگه می تونيم زندگی کنيم. مثل همه. حالا ديگه نه کتکی در کاره نه غم بزرگ مادرمون. گفتم تموم شد ديگه... چه می دونستم که اين تازه اولشه....
اشک، گونه اش را خيس کرده. کم نگاهم می کند. آرام است و سعی مي کند با منطق به من ثابت کند که همه حرفهای غير قابل باوری که می شنوم، تنها بخشی از زندگی زخم خورده اوست. ه- امينی دختر 26 ساله ای است که مادرش اين روزها در دو قدمی حکم سنگسار قرار دارد.
پرونده شماره 83/4/11170 در کميسيون عفو و بخشودگی قوه قضائيه برای سومين بار توبه نامه کبرا نجار محکوم به حد رجم را نپذيرفت تا اين زن و چهار فرزندش هرشب خواب را زير آسمان پر سنگ به صبح برند.
آنچه می خوانيد گفت و گويی است با ه- فرزند بزرگتر کبرا از آنچه بر او و خانواده اش گذشته است. اين گفتگو برای دختری که غرورش را از لابلای سنگ و سنگلاخ بيرون کشيده، گفتگوی سختی بود. بنابراين هرجا که ديدم مکث او طولانی است، ساکت ماندم تا خود بگويد.
تعريف مي کني؟ يا من بپرسم؟
تعريفی در کار نيست! از وقتی که کودکی ام را به ياد می آورم پدری را به ياد می آورم که مصرف کننده بود. چهار خواهر و برادريم. دو دختر و دو پسر. اول منم. س يک سال از من کوچکتر است (25ساله). ک 24 ساله است و م 19 ساله.
پدر چه مصرف مي کرد؟
هروئين، ترياک.
مادرت؟
اوايل از روابط او و پدرم سر در نمی آورديم. بچه بوديم ديگر. حاليمان نبود که چه اتفاقی دارد می افتد. تنها چيزی که می فهميديم اين بود که وقتی پدرم عصبانی می شود، مادرم را و همه ما را کتک می زند. می ديديم که پدرم دائم مردانی را به خانه می آورد، ولی به ما می گفتند که اينها رفقای اويند. رفقای هر شبه! از مناسباتشان سر در نمی آورديم. بعد كه من بزرگتر شدم مادرم خودش به من گفت.
حبيب هم يکی از آنها بود؟
بله. او را هم پدرم آورده بود. اول مثل همه مردان ديگر بود. بعد وقتی داستان مادرم را ديد و از خودش شنيد که پدرم او را مجبور به تن فروشی می کند، فکر می کنم بيشتر از روی دلسوزی بود تا هرچيز ديگر که به مادرم قول داد که او را از اين وضعيت نجات بدهد. اما... چه می دانم ! حتما حسی هم داشت ديگر. وگرنه چه كسی حاضر است به چنين زنی با چهار بچه كمك كند؟!
مادرت آن زمان چند سال داشت؟
33 سال.
و حبيب؟
24 سال.
با شما مهربان بود؟
بله، خيلی. با همه مان و با مادرم. ما طعم مهربانی را از او چشيديم. من خجالت می کشم که دارم از پدر مرده ام اين طور حرف می زنم ولی واقعيت دارد. آن زمان پدرم به خاطر درگيری با صاحبخانه محکوم به 6 ماه زندان شد. وقتی او رفت زندان. حبيب نگذاشت ديگر مردان به خانه ما بيايند. واقعا با اينکه سن زيادی نداشت ولی برای ما پدری می کرد. درست است که او قاتل پدرم است ولی آدم بايد راست بگويد. او هم می توانست مثل ديگران بيايد و برود و به روی خودش نياورد که در اين خانه چه می گذرد. مثل همه مردان ديگری که پدرم خرج زندگی و اعتيادش را از آنها در می آورد. البته مطمئنم که پدرم يک بيمار روانی بود وگرنه مگر ممکن است؟ کدام مردی با زنش چنين می کند؟
وقتی پدرت از زندان برگشت چه شد؟
بسيار بدتر از قبل شد. من ديگر بزرگتر شده بودم و مادرم به من گفته بود که چه اتفاقی در خانه ما می افتد. درمانده بود و من تنها پناهش بودم.
پدرت مي دانست؟
نه! ( با تاکيد می گويد) او اصلا نمی خواست ما بدانيم. با همه بی اخلاقی و بيماری که داشت برايش مهم بود که ما نفهميم. خيلی مهم بود. بداخلاقی می کرد با ما. کتکمان می زد و کتک زدن ابزاری بود برای رام کردن مادرم.
چرا مادرت از پدر جدا نشد؟
شد. ما بچه ها هم بارها به او گفته بوديم که از پدرمان جدا شود. بعد از تولد ک، از پدرم جدا شد. ولی ما بچه ها تقسيم شده بوديم. مادرم تازه متوجه شد که چه اشتباهی کرده. من پيش پدرم مانده بودم و مادرم دائم نگران بود که نکند زندگی او برای من تکرار شود. بازگشتش به خانه برای همين بود. برای من می ترسيد در خانه ما هميشه بروی غريبه ها باز بود.
آيا اين خطر وجود داشت؟
پدرم هرگز با ما (فرزندانش) چنين نکرد. ولی خب شايد يک دليلش اين بود که مادرم هميشه سپر بلا بود. به هر حال او معتاد بود و هميشه وقتی نيازش زياد می شد. هم اخلاقش بد می شد و هم نمی فهميد که چه مي کند.
ازدواج پدر و مادرت اجباري بود؟
آنها هفت سال هم را می خواستند. خانواده هايشان موافق نبودند. ولی ازدواج کردند. پدرم خان زاده بود و خانواده اش مادرم را رعيت می دانستند. برای همين هم مادرم هرگز از پشتيبانی خانواده همسرش برخوردار نبود.
مگر آنها می دانستند؟
بله مادرم به عمه هام گفته بود که پدرم با او چه می کند، ولي آنها باور نکرده بودند و او را رانده بودند. راستش پدرم هميشه جلوی ديگران نقش بازی می کرد. هرکس از بيرون آنها را مي ديد. فکر می کرد پدرم عاشق مادرم است! چه رسد به اينکه باور کند که او، مادرم را و ما را دائم تحت فشارهای شديد روانی و جسمی قرار می دهد. خانه ما هميشه جهنم بود. جهنم. خيلی بد است؟
خيلی بد که بگويم آرزوی مرگش را داشتيم؟...
نم نم اشک ه-، هق هقی می شود و ما (من و وکيلش) در سکوت نگاهش می کنيم. چه می توانيم گفتن؟
و ادامه می دهد:
يک بار به حدی ما رازد که س رفت و مامور آورد. خواستند او را ببرند که آمد به اتاق ما و شروع کرد به خواهش کردن از ما. مادرم ترسيد که اگر رضايت ندهيم، بعدش ما را بکشد. او هم گفت که رضايت بدهيم و داديم.
از روز حادثه می گويی؟
من آن روزها کلا سعی می کردم فکرم را از خانه بيرون ببرم. با عده ای از دوستانم برنامه حافظ خوانی داشتيم. هميشه عاشق ادبيات بودم. من هرگز به دوستانم نگفته بودم که پدرم بيکارو معتاد است و مادرم....
گفته بودم هر دوشان در شرکتی کار می کنند. آن روز هم با دوستانم حافظ خوانی داشتم. وقتی به خانه آمدم، مادرم آمد پيشم و گفت که ما تصميم گرفته ايم کار را تمام کنيم. نگاهش کردم و گفتم: هميشه همين را می گويی و هرگز جرات آن را نداری!
گفت: نه. ديگر تمامش می کنيم.
او و حبيب تصميم گرفته بودند کار پدرم را يک سره کنند.
ناراحت نشدی؟
[تامل می کند و با آرامی و اطمينان سر تکان می دهد]
نه! من ديگر می فهميدم. می دانستم. همه چيز را می دانستم. می خواستم تمام شود. شر همه اين ماجراها تمام شود. مردان مادرم را پدر خودش انتخاب می کرد.... خودش آنها را می آورد به خانه..... بايد تمام می شد... هر زن ديگری هم بود مثل مادرم رفتار می کرد. فرقی نمی کرد او از حبيب خواسته يا کسی ديگر. اما متاسفم که درباره پدرم بگويم که حتا متاسف نشدم! ...
غروب مادر از ديوار خانه چوبی پرت کرد به کوچه. بعد با پدرم رفت بيرون. اين کار هميشگی آنها بود. گفتم که پدرم می رفت بيرون با مادرم و آنها را انتخاب می کرد. کمی طول کشيد. وقتی برگشت پيشانی اش خونی بود. بعد حبيب آمد. لباسهايش خونی بود. مادرم آنها را شست. تا صبح همه بيدار بوديم.
گريه نمی کرديد؟
نه، فقط م-گريه می کرد، چون ترسيده بود.حبيب صبح خيلی زود رفت. مادرم به من گفت : برو مدرسه! و خودش و برادرم رفتند که به پليس خبر بدهند که پدرم شب به خانه نيامده. رنگ به صورت نداشتم و نمی توانستم حتا روی پايم بايستم. ولی رفتم. در راه مدرسه. يکی از دوستانم را ديدم. گفت : ه-، شنيده ای يک مرد را ديشب کشته و در خرابه ها انداخته اند؟ سرم گيج رفت. برگشتم خانه.
در کدام شهر بوديد آن موقع؟
تبريز. فاميل جمع شدند. همه می پرسيدند که چه شده. من بيهوش و بی بنيه بودم. رمق نداشتم اما ناراحت نبودم. فکر می کردم همه چيز بعد از يک هفته درست می شود. احساس می کردم ديگر راحت شده ايم... فاميل پدرم که از همان اول از مادرم دل خوشی نداشتند، به او مظنون بودند. آگاهی دائم از مادرم پرس و جو می کرد. روز سوم مادرم را بردند. فاميل پدرم هم جنازه او را بردند و تمام.
يعنی چه تمام؟
يعنی که مادرم اعتراف کرد. با اعتراف او حبيب را گرفتند. از اين طرف مادر مادرم چهار ماه با ما زندگی کرد. بعد عمويم آمد و س و م را از ما جدا کرد و برد. پخش شديم و هرکداممان افتاديم يک گوشه ايران.
مادرت به چه محکوم شد؟
پنج سال به خاطر معاونت در قتل، سه سال به خاطر اخفای جرم، و سنگسار به خاطر زنای محصنه. ولی او توبه کرد. سه بار توبه نامه نوشت. و سه سال است که محکوميتش تمام شده. يازده سال. به خاطر چه جرمی؟ اين که تنها راه فرارش از زندگی وحشتناکي که داشت کشتن پدرم بود؟ اينکه آن قدر فريبکاری بلد نبود که واقعيت را نگويد؟
شما رضايت داديد؟
در همان اولين دادگاه ما چهار نفر نوشتيم و شهادت داديم که مادرمان قربانی بود و نوشتيم که پدرمان چه رفتاری با او داشت و رضايت داديم. ( دو نفری که سن قانوني داشتيم)
حبيب چه حکمی گرفت؟
او به قصاص محکوم شده بود و چهار سال زندان بابت حمل ترياک. ولی سال هشتاد و چهار توانست رضايت عمويم را جلب کند و آزاد شود.
چطور؟ مگر عمو ولی دم بود؟
نه. وکالت داشت از مادر بزرگم که حبيب را اعدام کند. ولی او ديه گرفت و رضايت داد.
چقدر؟
ظاهرا 75 ميليون. ولی محضری، نه رسمی. چون مادر بزرگم راضی نبود و ما هم که نمی دانستيم.
حرف ديگری هم داری ؟ من چيز ديگری برای پرسيدن ندارم!
نگاهم می کند و نگاهش سنگين است. به ديوار چشم می دوزد. يازده سال مادرم در زندان است. يازده سال. از 33 سالگی تا 44 سالگی. چرا؟ چه بايد می کرد؟ ادامه می داد؟! نمی داد؟ ! چه می کرد؟ چه تضمينی وجود داشت حال و روز من و خواهرم مثل او نشود؟ او که مرد پدرم بود. کدام دختر دلش می آيد بد پدرش را بگويد؟ اما هر وقت که فکر می کنم به گذشته... مادرم هيچ راه ديگری نداشت! مريم کيان ارثی، وکيل کبرا نجار، در نامه ای که به رياست قوه قضائيه درباره موکلش نوشته، ضمن بيان آنچه در زندگی اين زن رخ داده، آورده است: "دردناک اينکه همسر اين زن، افرادی را که مي بايست با او همبستر شوند، انتخاب می نموده تا آنجا که خود نيز شاهد اين صحنه می بوده و حتا اگر موکلم خلاف ميل همسرش رفتار می کرد، مورد آزار و اذيت قرار می گرفت و در صورت هرگونه مقاومتی، آزارها و ضرب و شتم، متوجه فرزندانش که در آن زمان خردسال بودند، می شد. اکنون مدت سه سال است که مدت حبس ايشان به پايان رسيده است و کماکان جهت اجراي حکم سنگسار، زنداني است. توبه موکلم سه بار با پرونده اش به کميسيون عفو و بخشودگي ارسال و متاسفانه براي بار سوم نيز، تقاضاي عفو رد شده است. حال رياست محترم قوه قضائيه، جنابعالي که در راستاي اجراي حق و عدالت گام بر مي داريد، آيا عادلانه است مادري که ترس از آسيب رسيدن به فرزندانش موجب مي شود که با اجبار و شکنجه اقدام به تن فروشي کند، اينک 11 سال از ديدار فرزندانش محروم شود؟ بنابراين خواهشمندم دستوري اتخاذ فرماييد تا با مطالعه پرونده و ملاحظه محتويات و مدارک وامعان نظر به نحوه ارتکاب جرم، مورد عفو و بخشش واقع شود و به کابوسهاي زني که 11 سال است هر روز به استقبال مرگ مي رود، پايان داده شود."
پرونده کبرا نجار با وجود توبه نامه و با وجود درخواستهاي مکرر وکيلش و پي گيري هاي فرزندانش، در مرحله اجراي احکام، منتظر يک دستور نهايي است. دستوري که هنوز کسي از محتواي آن با خبر نيست...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 15:14  توسط آوات رحیمی
|
