تبليغاتX
بیاتی آه بیاتی

بیاتی آه بیاتی

نوشته های پراکنده

 

  حاج قربان سلیمانی  Haj Ghorban Solemani

خوش به حال موريانه هاي قوچان!!

 

مهرماه سال 79 بود كه دانشگاه فردوسي براي جشن شروع ترم جديدش از استاد حاج قربان  سليماني دعوت كرده بود تا با نواي دوتارش دانشجويان را به سر كلاسهاي جديدش بفرستد.

البته الحق والانصاف كسي كه اين پيشنهاد را داده بود آدم خوش سليقه واهل دلي بوده. دمش گرم!

از شنيدن نام استاد واينكه در دانشگاه ماست نميدانم چطوري خودم را به سوله كانونهاي فرهنگي رساندم. مثل اينكه برنامه با تاخير شروع شده بود وبچه ها بيرون از سالن دور وبر استاد را گرفته بودند وسوالاتي از ايشان داشتند. استاد با همان لبخند هميشگيش جواب آنها را مي داد. من سعي كردم از ميان جمعيت خودم را به استاد نزديكتر كنم واو متوجه اين كارم شد وبه من هم لبخندي زد. از اينكه تقريبا  به استاد چسپيده بودم بر خودم مي باليدم اما امروز مي دانم درحقيقت چقدر از او دور بوده ام...

كمي بعد اعلام كردند كه بچه ها وارد سالن شوند، برنامه ها شروع شده.همه رفتند ومن همچنان بدون هيچ سوال وپرسشي مانده بودم. استاد گفت شما جاي آرامي سراغ نداري كه سازم را كوك كنم؟ گفتم چرا استاد و باهم به طبقه دوم سوله فرهنگي رفتيم . من دنبال صندلي براي نشستن استاد مي گشتم كه ديدم استاد خيلي ساده روي زمين نشست و شروع كرد به كوك كردن سازش. منم مثل بچه يتيمها كنارش نشستم وبه دقت به پنجه هايش نگاه مي كردم. چند دقيقه كه گذشت و ساز استاد كوك شد لبخندي زد وگفت بريم؟ اما استاد از چشمان پراز نيازم همه چيز را خواند وگفت  خيلي دوتار دوست داري نه؟ ومي دانم تمام تاريخ عشق وعلاقه من به دوتار را فهمید. من معمولا پيش اساتيد دوتار خودم خواهش مي كنم چه مقام هايي را برايم بزنند اما آن روز به قول شيركو بيكس زبانم قلمي بود گم شده  ومن دنبالش مي گشتم. استاد از نوايي شروع كردو وارد سردار عوض شد و بعد صندوق مقامي و جعفر قلي و... تمام مقام هايي كه از ديگران شنيده بودم يادم رفت. فقط ياد نواهاي مرحوم رحيم خان بخشي افتادم و حتي يادم رفت سبك آنها  ولهجه دوتارشان وحتي كوك كردي و تركي اين دوپنجه چقدر فرق مي كرد اما پس چرا مثل هم بودند؟ من اشتباه كرده بودم؟ نمي دانم... حال عجيبي بود، استاد مي نواخت ومن مورد لطفش قرار گرفته بودم. تك وتنها استاد بود كه ميزد من تقريبا داشتم تمام مي شدم وحتي در آخرين مقامي كه زد ومن نتوانستم تشخيص دهم اسم آهنگش چه بود تمام شدم.

حالا دوروز از مرگ استاد وشش سال ازآن روز اهورايي مي گذرد. باورم نمي شود اما امروز وقتي روزنامه خراسان را ورق مي زدم وديدم نصف صفحه حوادثش را به جريان يك قتل بوسيله قرص اكس اختصاص داده بود ودو روز قبل در يكي از صفحات داخليش در دو پاراگراف كوچك فقط به زمان مرگ استاد،سنش ومحل مرگش اشاره كرده بود باورم شد.بازهم  نمي خواستم باور كنم اما وقتي ديدم صدا وسيما هم از همين حرفها ميزندوفقط از احساس ناراحتي واعلام  تاسف  بعضي از مسوولين دم ميزند بيشتر باورم شد. نمي خواستم باور كنم وبراي اين كار تمام كانالهاي تلويزيون وموج هاي راديو را گشتم تابلكه استاد را زنده ببينم اما صداي دوتارش را نه ديدم نه شنيدم. بله استاد مرده بود و دوستان رسانه اي سازش را هم كشتند. واين اتفاق دوم زخمش كاری تر بود وهنوز هم هست.

زخمي كنندگان به همين هم اكتفا نكردند وبا اين جمله كه آخرين بخشي خراسان مرد  به يك باره بقيه راهم كشتند! يعني اگرفردا فلان استاد كه خودشان از ما بهتر مي دانند نيز بميرد زحمت نوشتن خبر يك جمله ايش را نمي كشند.

امروز خود مردم  خراسان از ساز محليشان –دوتار- خبري ندارند وحتي خيلي ها آن را نمي شناسند. رسانه هم كه خوابیده است! اصلادر همين شهر كوچك قوچان بخشي هاي اتفاقا بزرگي كه شاگرد همين حاج قربان هستند ، هنوز نفس مي كشند وسازشان را كوك مي كنند مقام هاي زيباي خراساني را براي دار وديوار خانه كاهگليشان مي زنند وموريانه هاي منتظر، منتظر قطع صدای ساز و مردنشان وبعدخوردن سازهايشان هستند. خوش به حال موريانه هاي قوچان!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 14:41  توسط آوات رحیمی  | 

آوات- سایت اینترنتی روز گفتگوی تکاندهنده ای با "ه- امینی" دختری که برای مادرش حکم سنگسار صادر شده منتشر کرده است. از آنجا که محتوای گفتگو خود گویای همه چیز است، بدون هیچ شرح و تفصیل اضافی عیناً نقل می شود.    
                               ه:" تن فروشی مادرم تنها راه نجات ما بود "
سنگسار، ‌در ايران اجرا نمی شود." اين سخنی است كه از مديران اجرايی كشور بسيار شنيده ايم. جدا از اينكه نقض اين ادعا دستكم در دو مورد در ارديبهشت ماه سال گذشته در شهر مشهد رخ داده است، ‌اينك نيز هستند افرادی كه در زندانهاي ما با حكم رجم در دست، هر شب زير آسمانی "سنگ"ين می خوابند. "كبرا نجار"، ‌يكی از ايشان است.
فکر می کنی سخت نيست برای يه دختر که بشينه روبروی يه غريبه و بگه وقتی پدرم مرد، دلم خنک شد، خيالم راحت شد. گفتم حالا ديگه می تونيم زندگی کنيم. مثل همه. حالا ديگه نه کتکی در کاره نه غم بزرگ مادرمون. گفتم تموم شد ديگه... چه می دونستم که اين تازه اولشه....
 اشک، گونه اش را خيس کرده. کم نگاهم می کند. آرام است و سعی مي کند با منطق به من ثابت کند که همه حرفهای غير قابل باوری که می شنوم، تنها بخشی از زندگی زخم خورده اوست. ه- امينی دختر 26 ساله ای است که مادرش اين روزها در دو قدمی حکم سنگسار قرار دارد.
پرونده شماره 83/4/11170 در کميسيون عفو و بخشودگی قوه قضائيه برای سومين بار توبه نامه کبرا نجار محکوم به حد رجم را نپذيرفت تا اين زن و چهار فرزندش هرشب خواب را زير آسمان پر سنگ به صبح برند.
 آنچه می خوانيد گفت و گويی است با ه- فرزند بزرگتر کبرا از آنچه بر او و خانواده اش گذشته است. اين گفتگو برای دختری که غرورش را از لابلای سنگ و سنگلاخ بيرون کشيده، گفتگوی سختی بود. بنابراين هرجا که ديدم مکث او طولانی است، ساکت ماندم تا خود بگويد.
 تعريف مي کني؟ يا من بپرسم؟
تعريفی در کار نيست! از وقتی که کودکی ام را به ياد می آورم پدری را به ياد می آورم که مصرف کننده بود. چهار خواهر و برادريم. دو دختر و دو پسر. اول منم. س
يک سال از من کوچکتر است (25ساله). ک 24 ساله است و م 19 ساله.
پدر چه مصرف مي کرد؟
هروئين، ترياک.
مادرت؟
 اوايل از روابط او و پدرم سر در نمی آورديم. بچه بوديم ديگر. حاليمان نبود که چه اتفاقی دارد می افتد. تنها چيزی که می فهميديم اين بود که وقتی پدرم عصبانی می شود، مادرم را و همه ما را کتک می زند. می ديديم که پدرم دائم مردانی را به خانه می آورد، ولی به ما می گفتند که اينها رفقای اويند. رفقای هر شبه! از مناسباتشان سر در نمی آورديم. بعد كه من بزرگتر شدم مادرم خودش به من گفت.
حبيب هم يکی از آنها بود؟
بله. او را هم پدرم آورده بود. اول مثل همه مردان ديگر بود. بعد وقتی داستان مادرم را ديد و از خودش شنيد که پدرم او را مجبور به تن فروشی می کند، فکر می کنم بيشتر از روی دلسوزی بود تا هرچيز ديگر که به مادرم قول داد که او را از اين وضعيت نجات بدهد. اما... چه می دانم ! حتما حسی هم داشت ديگر. وگرنه چه كسی حاضر است به چنين زنی با چهار بچه كمك كند؟!
 مادرت آن زمان چند سال داشت؟
 33 سال.
و حبيب؟ 
 24 سال.
با شما مهربان بود؟
 بله، خيلی. با همه مان و با مادرم. ما طعم مهربانی را از او چشيديم. من خجالت می کشم که دارم از پدر مرده ام اين طور حرف می زنم ولی واقعيت دارد. آن زمان پدرم به خاطر درگيری با صاحبخانه محکوم به 6 ماه زندان شد. وقتی او رفت زندان. حبيب نگذاشت ديگر مردان به خانه ما بيايند. واقعا با اينکه سن زيادی نداشت ولی برای ما پدری می کرد. درست است که او قاتل پدرم است ولی آدم بايد راست بگويد. او هم می توانست مثل ديگران بيايد و برود و به روی خودش نياورد که در اين خانه چه می گذرد. مثل همه مردان ديگری که پدرم خرج زندگی و اعتيادش را از آنها در می آورد. البته مطمئنم که پدرم يک بيمار روانی بود وگرنه مگر ممکن است؟ کدام مردی با زنش چنين می کند؟
وقتی پدرت از زندان برگشت چه شد؟
بسيار بدتر از قبل شد. من ديگر بزرگتر شده بودم و مادرم به من گفته بود که چه اتفاقی در خانه ما می افتد. درمانده بود و من تنها پناهش بودم.
 پدرت مي دانست؟
 نه! ( با تاکيد می گويد) او اصلا نمی خواست ما بدانيم. با همه بی اخلاقی و بيماری که داشت برايش مهم بود که ما نفهميم. خيلی مهم بود. بداخلاقی می کرد با ما. کتکمان می زد و کتک زدن ابزاری بود برای رام کردن مادرم.
چرا مادرت از پدر جدا نشد؟
شد. ما بچه ها هم بارها به او گفته بوديم که از پدرمان جدا شود. بعد از تولد ک، از پدرم جدا شد. ولی ما بچه ها تقسيم شده بوديم. مادرم تازه متوجه شد که چه اشتباهی کرده. من پيش پدرم مانده بودم و مادرم دائم نگران بود که نکند زندگی او برای من تکرار شود. بازگشتش به خانه برای همين بود. برای من می ترسيد در خانه ما هميشه بروی غريبه ها باز بود.
 آيا اين خطر وجود داشت؟
پدرم هرگز با ما (فرزندانش) چنين نکرد. ولی خب شايد يک دليلش اين بود که مادرم هميشه سپر بلا بود. به هر حال او معتاد بود و هميشه وقتی نيازش زياد می شد. هم اخلاقش بد می شد و هم نمی فهميد که چه مي کند.
 ازدواج پدر و مادرت اجباري بود؟
 آنها هفت سال هم را می خواستند. خانواده هايشان موافق نبودند. ولی ازدواج کردند. پدرم خان زاده بود و خانواده اش مادرم را رعيت می دانستند. برای همين هم مادرم هرگز از پشتيبانی خانواده همسرش برخوردار نبود.
مگر آنها می دانستند؟
بله مادرم به عمه هام گفته بود که پدرم با او چه می کند، ولي آنها باور نکرده بودند و او را رانده بودند. راستش پدرم هميشه جلوی ديگران نقش بازی می کرد. هرکس از بيرون آنها را مي ديد. فکر می کرد پدرم عاشق مادرم است! چه رسد به اينکه باور کند که او، مادرم را و ما را دائم تحت فشارهای شديد روانی و جسمی قرار می دهد. خانه ما هميشه جهنم بود. جهنم. خيلی بد است؟
خيلی بد که بگويم آرزوی مرگش را داشتيم؟...
نم نم اشک ه-، هق هقی می شود و ما (من و وکيلش) در سکوت نگاهش می کنيم. چه می توانيم گفتن؟
و ادامه می دهد:
 يک بار به حدی ما رازد که س رفت و مامور آورد. خواستند او را ببرند که آمد به اتاق ما و شروع کرد به خواهش کردن از ما. مادرم ترسيد که اگر رضايت ندهيم، بعدش ما را بکشد. او هم گفت که رضايت بدهيم و داديم.
 از روز حادثه می گويی؟
من آن روزها کلا سعی می کردم فکرم را از خانه بيرون ببرم. با عده ای از دوستانم برنامه حافظ خوانی داشتيم. هميشه عاشق ادبيات بودم. من هرگز به دوستانم نگفته بودم که پدرم بيکارو معتاد است و مادرم....
گفته بودم هر دوشان در شرکتی کار می کنند. آن روز هم با دوستانم حافظ خوانی داشتم. وقتی به خانه آمدم، مادرم آمد پيشم و گفت که ما تصميم گرفته ايم کار را تمام کنيم. نگاهش کردم و گفتم: هميشه همين را می گويی و هرگز جرات آن را نداری!
گفت: نه. ديگر تمامش می کنيم.
 او و حبيب تصميم گرفته بودند کار پدرم را يک سره کنند.
 ناراحت نشدی؟
 [تامل می کند و با آرامی و اطمينان سر تکان می دهد]
نه! من ديگر می فهميدم. می دانستم. همه چيز را می دانستم. می خواستم تمام شود. شر همه اين ماجراها تمام شود. مردان مادرم را پدر خودش انتخاب می کرد.... خودش آنها را می آورد به خانه..... بايد تمام می شد... هر زن ديگری هم بود مثل مادرم رفتار می کرد. فرقی نمی کرد او از حبيب خواسته يا کسی ديگر. اما متاسفم که درباره پدرم بگويم که حتا متاسف نشدم! ...
غروب مادر از ديوار خانه چوبی پرت کرد به کوچه. بعد با پدرم رفت بيرون. اين کار هميشگی آنها بود. گفتم که پدرم می رفت بيرون با مادرم و آنها را انتخاب می کرد. کمی طول کشيد. وقتی برگشت پيشانی اش خونی بود. بعد حبيب آمد. لباسهايش خونی بود. مادرم آنها را شست. تا صبح همه بيدار بوديم.
 گريه نمی کرديد؟
نه، فقط م-گريه می کرد، چون ترسيده بود.حبيب صبح خيلی زود رفت. مادرم به من گفت : برو مدرسه! و خودش و برادرم رفتند که به پليس خبر بدهند که پدرم شب به خانه نيامده. رنگ به صورت نداشتم و نمی توانستم حتا روی پايم بايستم. ولی رفتم. در راه مدرسه. يکی از دوستانم را ديدم. گفت : ه-، شنيده ای يک مرد را ديشب کشته و در خرابه ها انداخته اند؟ سرم گيج رفت. برگشتم خانه.
 در کدام شهر بوديد آن موقع؟
 تبريز. فاميل جمع شدند. همه می پرسيدند که چه شده. من بيهوش و بی بنيه بودم. رمق نداشتم اما ناراحت نبودم. فکر می کردم همه چيز بعد از يک هفته درست می شود. احساس می کردم ديگر راحت شده ايم... فاميل پدرم که از همان اول از مادرم دل خوشی نداشتند، به او مظنون بودند. آگاهی دائم از مادرم پرس و جو می کرد. روز سوم مادرم را بردند. فاميل پدرم هم جنازه او را بردند و تمام.
 يعنی چه تمام؟
 يعنی که مادرم اعتراف کرد. با اعتراف او حبيب را گرفتند. از اين طرف مادر مادرم چهار ماه با ما زندگی کرد. بعد عمويم آمد و س و م را از ما جدا کرد و برد. پخش شديم و هرکداممان افتاديم يک گوشه ايران.
مادرت به چه محکوم شد؟
  پنج سال به خاطر معاونت در قتل، سه سال به خاطر اخفای جرم، و سنگسار به خاطر زنای محصنه. ولی او توبه کرد. سه بار توبه نامه نوشت. و سه سال است که محکوميتش تمام شده. يازده سال. به خاطر چه جرمی؟ اين که تنها راه فرارش از زندگی وحشتناکي که داشت کشتن پدرم بود؟ اينکه آن قدر فريبکاری بلد نبود که واقعيت را نگويد؟ 
 شما رضايت داديد؟
 در همان اولين دادگاه ما چهار نفر نوشتيم و شهادت داديم که مادرمان قربانی بود و نوشتيم که پدرمان چه رفتاری با او داشت و رضايت داديم. ( دو نفری که سن قانوني داشتيم)
 حبيب چه حکمی گرفت؟
 او به قصاص محکوم شده بود و چهار سال زندان بابت حمل ترياک. ولی سال هشتاد و چهار توانست رضايت عمويم را جلب کند و آزاد شود.  
 چطور؟ مگر عمو ولی دم بود؟
 نه. وکالت داشت از مادر بزرگم که حبيب را اعدام کند. ولی او ديه گرفت و رضايت داد.
 چقدر؟
ظاهرا 75 ميليون. ولی محضری، نه رسمی. چون مادر بزرگم راضی نبود و ما هم که نمی دانستيم.
 حرف ديگری هم داری ؟ من چيز ديگری برای پرسيدن ندارم!
نگاهم می کند و نگاهش سنگين است. به ديوار چشم می دوزد. يازده سال مادرم در زندان است. يازده سال. از 33 سالگی تا 44 سالگی. چرا؟ چه بايد می کرد؟ ادامه می داد؟! نمی داد؟ ! چه می کرد؟ چه تضمينی وجود داشت حال و روز من و خواهرم مثل او نشود؟ او که مرد پدرم بود. کدام دختر دلش می آيد بد پدرش را بگويد؟ اما هر وقت که فکر می کنم به گذشته... مادرم هيچ راه ديگری نداشت! مريم کيان ارثی، وکيل کبرا نجار، در نامه ای که به رياست قوه قضائيه درباره موکلش نوشته، ضمن بيان آنچه در زندگی اين زن رخ داده، آورده است: "دردناک اينکه همسر اين زن، افرادی را که مي بايست با او همبستر شوند، انتخاب می نموده تا آنجا که خود نيز شاهد اين صحنه می بوده و حتا اگر موکلم خلاف ميل همسرش رفتار می کرد، مورد آزار و اذيت قرار می گرفت و در صورت هرگونه مقاومتی، آزارها و ضرب و شتم، متوجه فرزندانش که در آن زمان خردسال بودند، می شد. اکنون مدت سه سال است که مدت حبس ايشان به پايان رسيده است و کماکان جهت اجراي حکم سنگسار، زنداني است. توبه موکلم سه بار با پرونده اش به کميسيون عفو و بخشودگي ارسال و متاسفانه براي بار سوم نيز، تقاضاي عفو رد شده است. حال رياست محترم قوه قضائيه، جنابعالي که در راستاي اجراي حق و عدالت گام بر مي داريد، آيا عادلانه است مادري که ترس از آسيب رسيدن به فرزندانش موجب مي شود که با اجبار و شکنجه اقدام به تن فروشي کند، اينک 11 سال از ديدار فرزندانش محروم شود؟ بنابراين خواهشمندم دستوري اتخاذ فرماييد تا با مطالعه پرونده و ملاحظه محتويات و مدارک وامعان نظر به نحوه ارتکاب جرم، مورد عفو و بخشش واقع شود و به کابوسهاي زني که 11 سال است هر روز به استقبال مرگ مي رود، پايان داده شود."
 پرونده کبرا نجار با وجود توبه نامه و با وجود درخواستهاي مکرر وکيلش و پي گيري هاي فرزندانش، در مرحله اجراي احکام، منتظر يک دستور نهايي است. دستوري که هنوز کسي از محتواي آن با خبر نيست...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 15:14  توسط آوات رحیمی  | 

 مطالبی که هیچ وقت نخوانده اید

 


آثار خارجی
:: فصل سانسورشده‌ی رمان «شوخی» ـ ميلان کوندرا ـ برگردان پری آزاد ç
:: رمان «آهستگی» ـ ميلان کوندرا ـ برگردان دريا نيامی ç
:: داستان کوتاه «بولداگ» ـ آرتور ميلر ـ برگردان اکرم کبيری ç
:: نوول «شب خسوف» ـ گابريل گارسيا مارکز ـ برگردان آزيتا نيکنام ç
:: فیلمنامه‌ی «سگ آندلسی» ـ لوئیس بونوئل و سالوادور دالی ـ برگردان محمد ارژنگ ç

آثار ايرانی
:: ۲۷ داستان برگزيده‌ی جايزه‌ی بهرام صادقی ç
:: رمان «فريدون سه پسر داشت» ـ عباس معروفی ç
:: رمان «چاه بابل» ـ رضا قاسمی ç
:: رمان «قابله‌ی سرزمين من» ـ رضا براهنی ç
:: رمان «در ولايت هوا» ـ هوشنگ گلشيری ç
:: رمان «شاه سياهپوشان» ـ هوشنگ گلشيری ç
:: رمان «کريستين و کيد» ـ هوشنگ گلشيری ç
::
رمان «زنان بون مردان» ـ شهرنوش پارسي‌پور ç
:: رمان «بوف کور» ـ صادق هدايت ç
:: البعثة الاسلامية الي البلاد الافرنجية ـ صادق هدايت ç
:: «داستان‌های زنان» ـ جلال آل‌احمد ç
:: «سنگی بر گوری» ـ جلال آل‌احمد ç
:: نمايشنامه‌ی «مرگ يزدگرد» ـ بهرام بيضايی ç
:: داستان کوتاه «قله» ـ آذر، ب ç
:: داستان کوتاه «سايه‌ها» ـ مهدی مرعشی ç
:: داستان «الصافات» ـ انوشيروان گنجی‌پور ç
:: رمان «به بچه‌ها نگفتیم» ـ ساسان قهرمان ç
:: رمان «کافه رنسانس» ـ ساسان قهرمان ç
:: رمان «گسل» ـ ساسان قهرمان ç
:: رساله‌ی دلگشا (متن کامل) عبيد زاکانی ç
:: مجموعه‌ی کامل «رباعيات خيام» ç
:: رمان «اتفاق همان‌طور که نوشته می‌شود می‌افتد» ـ ايرج رحمانی ç
:: داستان کوتاه «سيب گلو» ـ يلدا معيری ç  
:: رمان «عارفی در پاریس» ـ کامران به‌نیا ç
 

 

 


مطالبی که هیچ وقت نخوانده اید

 

 

داستان‌ها

۲۵ـ داستان کوتاه «میان حفره‌های خالی» ـ پیمان اسماعیلی
ç
۲۴ـ داستان کوتاه «مرض حیوان» ـ پیمان اسماعیلی ç
۲۳ـ داستان کوتاه «دختر ِ باتوم‌خور» ـ حافظ خیاوی ç
۲۲ـ داستان کوتاه «خوشگذرانی» ـ هادی نودهی ç
۲۱ـ داستان کوتاه «شب جشن مأموران پلیس» ـ دونالد بارتلمی ـ برگردان علی‌رضا کیوانی‌نژاد ç
۲۰ـ داستان کوتاه «مرتضا» ـ درّصدف سلیمانی ç
۱۹ـ داستان کوتاه «زن، مرد و رنه ماگریت» ـ مجتبا پورمحسن ç
۱۸ـ داستان کوتاه «راننده‌ها» ـ امیر مهاجر ç
۱۷ـ داستان کوتاه «مردان رقصان» ـ سروش چیت‌ساز ç
۱۶ـ داستان کوتاه «فواره و باد» ـ ناصح کامگاری ç
۱۵ـ داستان کوتاه «فانفار» ـ پدرام رضایی‌زاده ç
۱۴ـ داستان کوتاه «عاشقیت در پاورقی» ـ مهسا محب‌علی ç
۱۳ـ داستان کوتاه «جشن تولد» ـ عليرضا محمودی ايرانمهر ç
۱۲ـ داستان کوتاه «دستمال کاغذی خونی مچاله» ـ حسين شاهسواری ç
۱۱- داستان کوتاه «مارتين» ـ گی دو موپاسان ـ برگردان دامون مقصودی ç
۱۰- داستان کوتاه «زنی که از جنس نور بود و مردی که...» ـ مينا نادی ç
۹- داستان کوتاه «بزرگراه مورچه‌ها» ـ حسين شاهسواری ç
۸- داستان کوتاه «پارک خيابان اصلی» ـ محمدامين زمانی ç
۷- داستان کوتاه «سايه‌ها» ـ مهدی مرعشی ç
۶- داستان کوتاه «قلـه» ـ آذر ، ب ç
۵- داستان کوتاه «اولين اشتباه بچه»  ـ دونالد بارتلمي ـ يعقوب يادعلی ç
۴- داستان کوتاه «بولداگ» ـ آرتور ميلر ـ برگردان اکرم کبيری ç
۳- داستان کوتاه «سبيل» ـ گی دو مو پاسان ـ برگردان پری آزاد ç
۲- داستان کوتاه «چتـر» ـ ياسوناری کاواباتا ـ برگردان دامون مقصودی ç
۱- چهل و چهار داستان ـ نامزدهای بهترين‌های جايزه‌ی بهرام صادقی ç


مقاله‌ها
۱- خنياگر ادبيات (درباره‌ی ياسوناری کاواباتا) ـ برگردان حسين شاهسواری ç
۲- قلب بي‌قرار مغرب (درباره‌ی اْ هنری) ـ برگردان حسين شاهسواری ç
۳- خريدار نفوس مرده (درباره‌ی نيکلای گوگول) ـ برگردان حسين شاهسواری ç
۴- جذاب، باهوش، حساس و فکور (گی‌دو‌موپاسان) ـ برگرفته از مؤخره‌ی «هورلا» ç
۵- خاطرات شات‌گان (زندگی و آثار همينگوی) ـ به کوشش محمدحسن شهسواری ç
۶- عاشق پنهان (زندگی و آثار ج . د . سالينجر) ـ به کوشش محمدحسن شهسواری ç
۷- استاد رؤياها (درباره‌ی ايساگ باشويتس سينگر) ـ به کوشش محمدحسن شهسواری ç
۸- چخوفِ حومه‌ها (زندگی و آثار جان چيور) ـ به کوشش محمدحسن شهسواری ç

اسفند هم از راه رسید یاران! آماده ی بهار وطنازیهایش  باشید...

 

اخبار ادبی هنری اول اسفند ماه۱۳۵۸

  مصاحبه ها و نقطه نظر ها و ...

مقاله، گفتگو و تحلیل ادبی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 13:18  توسط آوات رحیمی  | 

گزارش «روزنامه اعتماد» به مناسبت 70 ساله شدن مولف اين سايت

21 ژانويه = يكم بهمن ماه زادروز نوشيروان كيهاني زاده روزنامه نگار و تاريخ نگار ايراني است كه بسال 1315 (1937 ميلادي) در كرمان به دنيا آمده و از سه دهه پيش در ايالات متحده زندگي مي كند. وي از خرداد 1335 (50 سال پيش) كار روزنامه نگاري را آغاز كرده و همچنان ادامه مي دهد. کيهاني زاده در تاريخ دكترا و در روزنامه نگاري ليسانس و فوق ليسانس دارد. وي همچنين از دانشگاه مريلند آمريكا داراي فوق ليسانس علوم كتاب و اطلاع رساني است. كيهاني زاده سالها در راديو تلويزيون ملي (صدا و سيما) و نيز خبرگزاري پارس سردبير اخبار بين الملل و به مدت 24 سال هم خبرنگار، دبير و معاون سردبير روزنامه اطلاعات بود و از آن پس به صورت روزنامه نگار مستقل (فري لنس) قلم زده است.
     احتمالا مهمترين كار كيهاني زاده رواج تاريخنگاري ژورناليستي در ايران از سال 1350 (1971 ميلادي) است که بسياري از رسانه هاي پارسي زبان آنها را نقل مي کنند. روزنگار تاريخ ايرانيان (ايران و جهان) به زبان فارسي به صورت آنلاين (www.iranianshistoryonthisday.com) ازوست كه بزرگترين سايت از اين دست در شبكه شبكه ها است و هر روز (لحظه به لحظه) نيز تكميل مي شود. وي اين سايت را كه خدمتي ملي ـ ميهني است بدون چشمداشت و يا دريافت كمك مالي از احدي، دنبال مي كند. كيهاني زاده 22 سال هم تاريخ تدريس كرده و مولف كتب متعدد از جمله يك كتاب درسي تاريخ است. وي از اوايل دهه گذشته كار انتشار ترجمه پرسش و پاسخ پزشگي را در مطبوعات وطن (با ترجمه مطالب دكتر روزنفلد و دكتر گريفيت) باب كرد که کاري بسيار مفيد بوده است.
     (مطلب بالا در صفحه پنجم شماره دوم بهمن ماه سال 1385 روزنامه اعتماد چاپ تهران انتشار يافته بود)

وحالا اخبار ادبی این هفته

مصاحبه ها و نقطه نظر ها و ...

--------------------------------------------------------------------------------------------

مقاله، گفتگو و تحلیل ادبی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 8:49  توسط آوات رحیمی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 13:48  توسط آوات رحیمی  | 

خبرهای ادبی  امروز- البته نظرهای شما دوستان   عزیز خیلی برایم اهمیت دارد-

       . فراخوان شعر صلح و اولین جایزه شعر صلح در ایران    گويا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 11:20  توسط آوات رحیمی  |